. چگونه شيعه را در نفرين و لعن به بعضي صحابه مذمّت مي كنيد، در حالي كه شيعيان با استناد به مآخذ اهل سنّت[1] معتقدند كه بعضي از صحابه به علي و فاطمه(عليهما السلام)ظلم كردند و بذر تفرقه ميان مسلمانان پاشيدند و به آرمانهاي رسول الله (صلي الله عليه وآله) بي اعتنايي نمودند; طوري كه حضرت زهرا (عليها السلام) نيز در نمازها آنان را لعن مي كرد.

 

شيعيان به پيروي از خداوند متعال و تبعيّت پيامبر (صلي الله عليه وآله) و دخترش فاطمه (عليها السلام) كه داراي ملكه عصمت هستند، كساني را كه از رسول الله (صلي الله عليه وآله) پيروي نكرده، او را اذيّت كردند، نفرين نموده و مي گويند: «اللّهمّ العن مَنْ ظَلَم مُحَمّداً وآل محمّد»، زيرا در قرآن كريم مي فرمايد:(إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالاَْخِرَةِ)

«كساني كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) را اذيّت مي كنند، خداوند آنها در دنيا و آخرت نفرين مي كند.»

آيا اذيّت و آزار فاطمه اذيّت و آزار پيامبر (صلي الله عليه وآله) نيست؟ و آيا اذيّت بالاتر از اينكه به خانه فاطمه (عليها السلام) هجوم بردند و او را تهديد به آتش زدن كردند؟!

آيا اذيّت و آزار علي (عليه السلام) اذيّت و آزار پيامبر (صلي الله عليه وآله) نيست؟ و آيا اذيّت بالاتر از اين كه علي (عليه السلام) را براي بيعت گرفتن تهديد به قتل كردند؟![2]



[1]

در اينجا مناسب است روايتي را كه ابن قتيبه در كتاب «الإمامة والسياسة» درباره وقايع پس از رحلت پيامبر (صلي الله عليه وآله) نقل كرده، مورد توجّه قرار دهيم.

. الإمامة والسياسة (ابن قتيبة)، ج1، ص20.ابن قتيبه دينوري مي نويسد:

 

«فقال عمر لأبي بكر: اِنْطَلِق بنا إلي فاطِمَة، فأ نّا قَد أغْضَبْناها.

 

فَانطَلقا جميعاً، فَاستَأذنا علي فاطمة، فَلَم تَأذَنِ لهما، فَأَتَيا عَلِيّاً، فَكلَّماه، فأدخلهما عليها. فلمّا قَعَدا عِنْدَها حَوَّلَتْ وَجْهَها إلي الحائِط، فَسَلّما عليها، فلم تَرُدَّ عليهما السلام.

 

فَتَكلَّم أبوبكر، فقال: يا حَبيبةَ رسول الله! واللهِ إنَّ قَرابةَ رسُولِ الله اَحَبّ إليّ من قَرابتي، وانّكَ لاََحبّ إليّ مِن عايشَة اِبْنَتَي، ولَوَدَدْتُ يَومَ ماتَ أبُوك أ نّي مَتُّ ولا أبقي بعده، أفتَراني أعْرِفُكِ وأعرِفُ فضلكِ وشرفَك واَمْنَعُكِ حقّكِ وميراثِكِ من رسول الله، إلاّ اَنّي سمعتُ أباك رسول الله (صلي الله عليه وآله) يقول: لا نُوَرِّث، ما تَرَكنا فهو صدقة.

فقالَتْ: أرأيتُكما إن حدّثتُكما حديثاً عن رسول الله (صلي الله عليه وآله) تَعرفانه وتَعمَلان به؟

 

قالا: نعم.

 

فقالت: نشدتُكُما اللهَ ألَم تَسْمَعا رسولَ الله (صلي الله عليه وآله) يقول: رضا فاطمة مِن رِضائي، وسَخَطُ فاطِمَة مِن سَخَطي، فَمَن أَحبَّ فاطمة ابنتي فَقَد أحبّني، ومن أرضي فاطمة فَقَدأرضاني، ومن أسخطَ فاطمَة فقد أسخطني؟

 

قالا: نعم، سمعَناه من رسول الله (صلي الله عليه وآله) .

 

قالَتْ: فإنّي اُشهدالله وملائكتَه أ نّكما أسخَطتُماني وما أرضَيْتُماني، ولئن لقَيتُ النبيّ لاََشْكُوَنّكُما إليه.

 

فقال أبوبكر: أنا عائِذً بالله تعالي من سخطِه وسخطِكِ يا فاطمة.

 

ثُمّ انتحب أبوبكر يَبْكي حتّي كادتْ نفسُه أن تزهَق، وهي تَقُول: والله لأدعُونّ اللهَ عليك في كلِّ صلاة اُصلّيها....»

 

«عمر به ابوبكر گفت: بيا با هم به نزد فاطمه رويم، زيرا ما او را خشمگين كرديم.

 

عمر و ابوبكر به نزد فاطمه رفتند و اجازه ورود خواستند. فاطمه به آنها اجازه نداد. به نزد علي آمده، با او در اين زمينه صحبت كردند (تا فاطمه را راضي كند).

 

علي آنها را نزد فاطمه برد. وقتي وارد خانه شد، روبه روي فاطمه نشستند، فاطمه صورتش را به سمت ديوار كرد.

 

ابوبكر و عمر به فاطمه سلام كردند، ولي فاطمه جواب سلام آنها را نداد.

 

ابوبكر به فاطمه گفت: حبيبه رسول الله! به خدا سوگند نزديكان رسول خدا (صلي الله عليه وآله) در نزد من از نزديكان خودم محبوب تر هستند، و تو در نزد من از عايشه دخترم نيز محبوب تري. روزي كه پدرت از دنيا رفت، آرزو كردم من هم بميرم و پس از او باقي نمانم. آيا تو بر اين باوري كه من فضل وشرف تو را مي دانم ولي حقّ تو را از تو و ميراث تو از رسول خدا (صلي الله عليه وآله) را باز مي دارم؟ ولي من از پدرت رسول الله (صلي الله عليه وآله) شنيدم مي فرمايد: آنچه را ما واگذاريم ارث نيست، بلكه صدقه است.

 

فاطمه فرمود: آيا باور كنم كه اگر حديثي را از رسول خدا (صلي الله عليه وآله) نقل كنم آن را شناخته و بدان عمل مي كنيد؟

 

ابوبكر و عمر گفتند: آري.

 

فاطمه فرمود: شما را به خدا سوگند مي دهم آيا از رسول خدا (صلي الله عليه وآله) نشنيديد كه فرمود: خشنودي فاطمه خشنودي من، و ناراحتي او ناراحتي من است؟ پس هر كس فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس او را خشنود كند مرا خشنود كرده است، و هر كسي فاطمه را اذيّت و ناراحت كند من را اذيّت و ناراحت كرده است؟

 

ابوبكر و عمر گفتند: آري شنيده ايم.

 

فاطمه فرمود: خداوند و ملائكه اش را گواه مي گيرم كه شما مرا اذيت و ناراحت كرديد و خشنودم ننموديد و هرگاه پيامبر (صلي الله عليه وآله) را ملاقات نمايم، از شما دو نفر به او شكايت خواهم نمود.

 

ابوبكر پس از شنيدن اين سخنان گفت: اي فاطمه من از اذيّت كردن رسول الله (صلي الله عليه وآله) و شما به خدا پناه مي برم.

 

سپس ابوبكر آنقدر گريه كرد كه نزديك بود نفسش بند آيد. و اين در حالي بود كه فاطمه فرمود: به خدا سوگند! در هرنمازي كه بخوانم شما را نفرين خواهم نمود.»

[2] پرتوی از شریعت استاد عباسعلی زارعی سبزواری