نمی رسد
پلکهاى امام روى هم افتاده بود. زهر در گوشت و خون مولایم، صادق (عليهالسلام)، اثر کرده و آثار بیمارى در چهرهشان کاملًا هویدا بود. ناراحت و مضطرب کنار بستر امام چرخ مىزدم. ناگهان چشم باز کردند. امیدى تازه در دلم جوانه زد. فرمودند: «همین حالا تمام خویشاوندانم را نزد من حاضر کنید.»
چند دقیقه بعد، همه کنار بستر امام سرتاپا منتظر بودند. نفسها در سینهها مانده و سکوت همهجا را پُر کرده بود: «چه شده است که امام همه را نزدخود خوانده؟!»
بالاخره، سکوت شکسته شد و امام لب از لب گشودند: «شفاعت ما هرگز نصیب آنان که به نماز کمتوجهى مىکنند، نخواهد شد.» بهناگاه، تمام وجودم یخ کرد. همه امیدم به شفاعت است؛ آنوقت اینگونه نماز مىخوانم: بىحوصله، تندتند و خیلى وقتها آخر وقت!
===========
بحارالانوار، ج۸۴، ص۲۶۱
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۱ ساعت توسط جمالی فرد
|